خرید بک لینک
می شود بارنگِ چشمت شعرساختدر کتابی از غزل ها راه یافت با کمک از دست هایت نازنینقلبِ دریا را به هر چوبی شکافت می شود از آخرین شب گریه هاسویِ منصورانِ بی پروا شتافت تا عسل بارانِ آزادی رسیدکهکشانی را سراسر اسب تاخت می شود اهریمنی بی رحم رادرهوایِ با تو بودن برنتافت درنگاهت مرگِ استبداد رادید و درپایانِ این بازی نباخت می شود با تو اگر یاری کنیعمر در غم رفته را هم بازیافت

برچسب: آخرین,گریه, نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 15:53

از همه تا همهمه می رانی امهمنفس انگار، نمی مانی اممثل کتابی که نمی خوانی املایقِ یک عشق نمی دانی امهرچه من از آتشِ ایرانی اممرد غزل باره ی طوفانی امطرح لبت روی لبانم نشستمن پر احساس و توهم مست مستدست گرفتم که بگیریم دستدست گرفتی وشب ازهم گسستعاقبت ازجان وتنم رخت بستدر تب این عشق مسلمانی امکاش بفهمی که چه بر من گذشتبعدتو در زخم تو مردن گذشتتیرِ غم از قلب تهمتن گذشتفرصت لبخند به شیون گذش

برچسب: حلقه,احساس, نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 15:53

دخترک آمد و دستی به حجابش زد و رفتطرح لبخند به اندوه نقابش زد و رفت مانده بود از همه پنهان بکند یا نکندچشم بی حوصله ای را که به خوابش زد و رفت در همین فاجعه یک شهر، پراز کوه بلندتیر بر تیزترین بال عقابش زد و رفت تو همان دختر تاریخ و غزل هستی و منشاعری خسته که آتش به کتابش زد و رفت کمکی کن که برقصد که بخندد همه جاآنکه را درد تو آتش به سرابش زد و رفت پلک بگشا که هنوزم ته این شهر شلوغخرقه ای هست که

برچسب: حجاب, نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:52

کاش که از عطرِ تنت میگذشت عاقبت از آمدنت می گذشت در شبِ رویاییِ بوس و بغلبی تَب و تاب از دهنت می گذشت کاش که شهزاده ی احساسِ مناز هیجان در بدنت می گذشت کنج جهنم یله می داد و ازوعده ی هر بت شکنت می گذشت کاش نمی شد که نگاهم کنیتا دلم از پیرهنت می گذشت یا که زمستان یخِ این چشمهابی خبر از کاپشنت می گذشت کاش که این رهگذر آسوده تراز شب پر راهزنت می گذشت امیرپویارشیدی آبانماه 1393 برچسبها: کاش + نو

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:52

حرف بزن با من اگر می شود چشمِ من از بغضِ تو تر می شودبی تو درین شهر پر از دود و دم شاعرِ گمنام، پکر می شود هر شبِ این فاصله چشمانِ من دوخته بر قامتِ در می شود کودکِ بیچاره ی احساس همشعرِ پر از فاصله بر می شود شعر بگو زمزمه اش می کنم تا تنِ این لوت خزر می شود حرف بزن شعرِ مرا تازه کن شهر، ازین شعر خبر می شود در دلِ این حادثه پویای تو باز همان مردِ سفر می شود هر شبِ این زندگی از عاشقی حرف بزن با من

برچسب: نویسنده: مبین حبیبی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 20:52

صفحه بندی