از همه تا همهمه می رانی امهمنفس انگار، نمی مانی اممثل کتابی که نمی خوانی املایقِ یک عشق نمی دانی امهرچه من از آتشِ ایرانی اممرد غزل باره ی طوفانی امطرح لبت روی لبانم نشستمن پر احساس و توهم مست مستدست گرفتم که بگیریم دستدست گرفتی وشب ازهم گسستعاقبت ازجان وتنم رخت بستدر تب این عشق مسلمانی امکاش بفهمی که چه بر من گذشتبعدتو در زخم تو مردن گذشتتیرِ غم از قلب تهمتن گذشتفرصت لبخند به شیون گذش
برچسب: حلقه,احساس,
نویسنده: مبین حبیبی
تاريخ: پنجشنبه
23 شهريور
1396 ساعت: 15:53